تولدی نو...

 
آخرین نگاه.
نویسنده : شادی - ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸۸
 

افکار مغشوشش همانند تازیانه ای بر اعماق وجودش فرود می آمد. عضلات بدنش سخت منقبض شده بود طوری که حتی نفس کشیدن را برایش دشوار ساخته بود.چند روزی بود که خیالات و توهمات رهایش نمیکرد. بی اختیار دندانهایش را میفشرد و مشتهای گره کرده اش را به دیوار میکوبید. میکوبید، میکوبید و باز هم...

نمیتوانستم کاری برایش انجام دهم جز اینکه اشکهای همیشه لرزانم را پشت کلمات دلگرم کننده پنهان کنم. آرام آرام نزدیکش شدم،باید در این موقع سعی در آرام کردنش داشته باشم چون ممکن بود دوباره مثل دفعه قبل دچار آسیب جدی شود.

با ترسی که از جنس من نبود روبه رویش ایستادم، دستانم را به نشانه اینکه آرامم و نمیخواهم لمسش کنم بالا گرفتم. دوباره فریاد زد، نگاهش میکردم و او هم. کلمات یکی پس از دیگری از ذهنم میگذشت،نفسهایش به شماره افتاده بود، میدانستم که خسته است، میدانستم که درد دارد، میدانستم که نا امید و دلشکسته است، میدانستم که بیمار است و این را هم خوب میدانستم که دوستم دارد.

آهسته صدایش زدم، دستان لرزانم را مقابلش دراز کردم..آرام باش آرام...!

نگاهم میکرد و در نگاهش هیچ چیز جز درماندگی نمیدیدم...دستانش را در دستانم گرفتم و مقابلش زانو زدم و او نیز هم.

آرام باش..من اینجا هستم..تنها نیستی...با هم ... اما دوباره مشتهایش گره خورد و بر تن و جانش فرود آمد..

دیگر تابم نبود..اشکهای خسته ام به همراه التماسی که از سر بی پناهی بود سرازیر شدند ...دیگر  توان این را نداشتم که آرام بمانم و ذره ذره آب شدنش را نظاره گر شوم ، هر چند که دیگر چیزی از من هم باقی نمانده بود و شاید همین بود که بیشتر او را آزار میداد.

تاب دیدن اشکهایم را نداشت، چون میدانست که آنها را به عنوان حربه زنانگی ام به کار نمی بندم  و هیچ گاه هم نبسته بودم...

در آغوشش گرفتم . همانند کودکی که در آغوش مادرش آرام میگیرد تکانش میدادم و برایش  زمزمه میکردم و او مست از شنیدن واژه هایی که همیشه برایش قداست داشت آرام گرفت...گرمی نفسهایش به من قدرت میداد که هنوز زمان هست ، هنوز دیر نشده و این یعنی باید ایستادگی کنم..برای چیزی که برایم ارزش داشت همیشه مبارزه کرده ام و این بار هم...

آرام بود و نیز من. نمیدانم چه مدت گذشت اما خوب یادم هست که  آرزو میکردم ای کاش هیچ وقت این حس خوب با هم بودن تمام نشود..به فردا فکر میکردم که باید بستری شود..از نو..باید چاره ای اندیشید.کاری جز این از دستم ساخته نبود. عضلات بدنش تحلیل رفته بود و دیگر آن بازوهای قوی و تنومند وجود نداشت....نگران بودم اما خودم را محکوم به امیدواری میکردم...همه چیز درست خواهد شد..از پای نمی ایستم و مبارزه خواهم نمود برای وجودش که میپرستم و شکایتی هم نخواهم داشت...

در این افکار غوطه ور بودم که ناگهان تکانی شدید من را به خود آورد. روی تخت، بستری بودم و چندین نفر بالای سرم در تکاپو برای نگه داشتن چیزی که شاید برایشان اهمیت چندانی هم نداشت اما به واسطه کار حرفه ای خود نا چار به انجام دادنش بودند،میدیدم...

چیز زیادی از آن زمان به خاطر ندارم اما تنها یک چیز در خاطرم خوب ماند و آن آخرین نگاه او بود که از پشت شیشه ها بر چشمانم نشست و لبخندی زدم و خاموش شدم.


 
comment نظرات ()
 
 
بازگشت
نویسنده : شادی - ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸۸
 

سلام.

بعد از نمیدونم شاید چند ماهی دوباره بازگشتم.

در مورد عوض کردن آدرس وبلاگم با خودم کلنجار می رفتم اما یه حسی من رو از این تصمیم منصرف میکرد. گرچه میدونم که اینجا دیگه مثه سابق نیست ولی فعلا شهامت ترکش رو ندارم!

خوب خوب..تابستون اومد و رفت..کلاسها دوباره شروع شدند و انگیزه های من هم همچنان در حال قد کشیدن هستن.

تابستون خوبی رو داشتم.

الانم دیگه پاییز از راه میرسه..برگای درختا داره یواش یواش زرد میشه و بادهای پاییزی و کوتاه تر شدن ساعات روشنایی و بارون های نا منظم داره خبر از اومدن این فصل رویایی میده. شنیدم پاییز اینجا خیلی زیباست...البته حتم دارم که همین جوره.من هم که عاشق فصل پاییزم فصلی که در اون متولد شدم...

همه چیز داره بهتر و بهتر میشه...البته غیر از دلتنگی که نمیشه چاره ای براش فعلا در نظر گرفت..اما گاهی خودم هم باورم نمیشه که هشت ماه شد که من اینجام اون هم من که دختر نازنازی مامانی بودم!!!

درسام زیاد شدن .البته باید اعتراف کنم یه کوچولو هنوز توی حال و هوای تابستون موندم ولی خوب میشه همه همین جور میشن بعد از یه تعطیلی طولانی مدت.

تو این مدت هم یه چتدتایی کتاب خوندم .چون دلم نمیخواست  رابطه ام با کتاب خوندن از بین بره .

خلاصه اینکه خوب پیش رفت...اما دلک کوچیکم گاهی اوقات خیلی تنگ میشه..حق میدم بهش ...دله دیگه طاقتش کمه ولی به حال خودش رهاش نمیکنم..گاهی احساس میکنم تبدیل شدم به یه آدم خیلی منطقی و سختگیر! مثه یه خانوم معلم که عینک میزنه و ریاضی داره درس میده و زیر چشمی حواسش به شاگرداشه!!! وای ترسناکه!

خیلی عوض شدم...البته این تغییر برای زندگی من لازم بود...میدونم که احساسم سر جاشه..دلم سر جاشه...و خاطرم جمع جمع!

اینا همه میگذره...مهم نتیجه ای هست که من میخوام بهش برسم و برای به دست آوردنش ایستادگی میکنم...

خوب فکر میکنم برای شروع خوب بود...

تا بعد! راستی دوستان خوبم که جویای حال و احوالم بودید از همتون ممنونم!لبخند

 


 
comment نظرات ()
 
 
من حالم خوبه!
نویسنده : شادی - ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۸
 

سلام...

می خوام بگم من حالم خوبه اما فعلا ساکت هستم تا ببینم چی میشه.

احتمالا آدرسه وبلاگم را تغییر خواهم داد...

خبرش رو بهتون میدم.

تا بعد.


 
comment نظرات ()
 
 
راه ناشناخته.
نویسنده : شادی - ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

امروز وقتی داشتم از کلاس برمیگشتم در راه برگشت رفتم به یه جاده ناشناخته.مسیری که هر بار که از کنارش رد میشدم توجه ام رو به خودش جلب میکرد و با خود میگفتم یه روزی که وقت داشتم میرم ببینم به کجا میره.

امروز همون روز بود. یه سر بالایی تقریبا پر شیب و کم عرض که در کناره هاش بوته های تمشک به چشم میخورد.البته هنوز فصل میوه هاش نرسیده بود .و هنوز روی برگهاشون اثر شبنم دم صبح وجود داشت.به مرور بوته ها بیشتر و بزرگتر میشدند.درختان میوه ای که مملو از شکوفه بودند و عطر اقاقیای وحشی و لاله های واژگون که در هوا پیچیده بود شکوهی پایدار به آنجا میداد.گویی مسیری بود که مرا به بهشت رهنمون میکرد.

جلوتر که رفتم دیگر سطح زمین هموار نبود و شیب جاده زیاد شده بود. بنابراین از دوچرخه ام پریدم پایین و تصمیم گرفتم بقیه راه رو پیاده برم. هرچه که پیشتر میرفتم تراکم درختها بیشتر میشد و جاده کم عرض تر. صدای پرندگانی که بی پروا فریاد میزدند، صدای رقص برگها در نسیم،بوی گلهای تازه شکفته و بهاری و آسمان آبی به همراه خورشیدی که در آسمان میدرخشید مرا بیشتر به  ادامه راه ترغیب میکردند.

یک حس عالی سرشار از سبکی و آرامش به همراه هیجان و شاید هم اندکی دلهره در وجودم پدیدار شده  بود. من این حس ناشناخته را میپرستم.همیشه دنیای من با کشف این ناشناخته ها رنگ میگرفت.

به این فکر میکردم که قرار بود روزی با هم در کلبه ای در جنگلی در یک روز  بارانی کنار یه آتیش دبش بشینیم و من بشم ساقی تو و تو بشی بهانه مستی من.طبق یک عادت دیرینه بهم بگی حالا بخون و برایت بخوانم که "می نوش که عمر جاودان این است خوش باش دمی که زندگانی این است "و طنین زمزمه تو در گوشم بپیچد که "من بنده آن دمم که ساقی گوید یک جام دگر بگیر و من نتوانم. پر کن قدح باده که معلومم نیست ،کین دم که فرو برم برارم یا نه"...

میدونی ..دلم برای یه گوله عشق تو دلم تنگ شده... فعلا دور عشق و عاشقی رو قلم گرفتم.نه وقتش رو دارم نه حالش رو .حالا فعلا باشه تا به موقعش تا زمانی که خودم واقعا بخوام . اما مگه دل وقت و موقع حالیشه؟به راستی که چقدر عوض شدم من...؟

تو همین فکر و خیالا بودم که یه دفعه به خودم اومدم و دیدم مدت طولانیه که دارم مسیر رو میام. ایستادم و به پشت سرم نگاه کردم.تنها یک راه باریک میدیدم و انبوهی از درختانی که شاخه هایشان با هم در دو طرف راه تلاقی کرده بود. در میانه های جنگل بودم.یک لحظه نگران شدم.لحظه ای به ذهنم خطور کرد که باز گردم اما جای نگرانی وجود نداشت.جلوتر رفتم.سمت چپم در وسط جنگل قسمتی را دیدم که سرتاسر از چمن پوشیده شده بود و  گل های وحشی روی آن خودنمایی میکردند.خسته شده بودم.دوچرخه ام را روی زمین رها کردم و بی اختیار روی چمن ها دراز کشیدم.

آسمان هنوز آبی بود.بنابراین بهترین فرصت برای بازی مورد علاقه من یعنی ساختن شکل با ابرها بود.شروع کردم ...یه دلفین با بچه اش،یه بچه که داشت میدوید،زنی با موهای بلند،یه آب نبات چوبی،گلهای آفتابگردان،میدان تجریش،مترو میرداماد ،بازار بزرگ،کمر خمیده یک گاریچی،کتابخانه ،سنگهای فیروزه ای،صورت مهربان مادرم،چشمهای سبز خواهرم و دستهای متبرک پدرم.....

از ریزش قطرات ظریف باران بر روی صورتم از خواب بیدار شدم..نمیدانم که چه مدت بود که همانجا خوابم برده بود.برایم عجیب بود که چرا و چگونه اینجا به خواب رفته ام. چشمانم را که باز کردم دیدم سه تا سنجاب کوچک کمی دورتر کنار هم حلقه زده بودند و داشتندچیزی میخوردند.غرق در لذت مدتی تماشایشان کردم.سردم بود. می بایست بلند می شدم.چون شدت باران داشت زیاد میشد. بلند شدم آنها فرار کردند.شاید انتظار این را نداشتند که ناگهان یک انسان در میان جنگل از روی زمین برخیزد! میدانم که آن موقع دل کوچکشان به شدت می طپید.

شدت باران داشت بیشتر و بیشتر میشد.باید عجله میکردم چون اگر در راه برگشت، مسیر، گل میشد به راحتی به خانه نمیرسیدم.به آسمان نگاهی انداختم اثری از هیچ شکلی به جای نمانده بود.یک دست خاکستری بود همانند چشمهای تو و این بار دلم به همراه یک دلهره در میان باران، جنگل و صدای کوبکش دارکوب تنگ شد.


 
comment نظرات ()
 
 
این منم!
نویسنده : شادی - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

گوهر عصمت و طهارتم را در چمدانی پیچیدم و آمدم! و این از قضای روزگار خالی نیست.

نمیخواهم با تصویری زندگی کنم که دیگران میخواهند از من ببینند،میخواهم بی تصویر باشم.

وقتی در جایی زندگی میکنی که به خاطر وجود بایدها و نبایدهای تعریف شده و بی چون و چرا -گر چه تعریف نشده در مخیله تو- ناگزیر به سکوت هستی،نه شورش میکنی و نه بر افروخته خواهی گشت. هر چند که مریض پیامدهای قوانینش شدم اما بسیار محتاط بودم که نشئه افکار و رشته های بسیار باریکی که حاصل پیچش دین وسیاست بود، نشوم. میدانستم که بهای خماری وابسته به آن اجتناب ناپذیر والبته زیاد خواهد بود. شاید هم بودم و خود نمیدانستم که معتاد این قواعد گشته ام.

برایم،حتی هوا هم مسموم بود .همیشه احساس میکردم بی شباهت به موشهای آزمایشگاه تاریک و یخ زده ای نیستم.همچو موجودات مسخ شده ای در مسیرهای نامعلومی به امید یافتن هدف، گام بر میداشتم اما این را خوب میدانستم که خود این مسیرهای نا مشخص را انتخاب نکرده بودم.

درست به مهره های شطرنجی میمانستم که وظیفه خود را نمیدانند و حتی طرز جای گیری من بر روی صفحه شطرنج هم ناخواسته اما از روی غرض و به غلط انتخاب شده بود.

و اینگونه شد که گوهر عصمت و طهارتم را در چمدانی پیچیدم و آمدم!

میدانستم برای فردی چون من که تشنه این بودم که هر چیز را تجربه کنم و با تجربه آن زندگی،مجال زیادی دیگر نیست یعنی  زندگی آنقدر به من فرصت نخواهد داد که از پس این همه نا شناخته های ممنوعه بر بیایم.

نگران قضاوت دیگران بودم اما میخواهم خودم را از بند قضاوتها رها سازم.

و همیشه میترسیدم...از بزرگتر که مبادا بهش بر بخورد.از کوچکتر که مبادا دلش بشکند،از دوست که مبادا برنجد و تنهایم بگذارد،از دشمن که مبادا بر آشوبد و به سراغم بیاید.

منه در میان راز با هر کسی         که جاسوس هم کاسه دیدم بسی

شعری بود که این اواخر با خود زمزمه میکردم و البته که با افسوس.

و دیگر نخواستم با تصویری زندگی کنم که دیگران میخواستند از من ببینند خواستم بی تصویر بمانم.دیگر نمیخواهم خودم ناراضی باشم تا دیگران راضی.

اگر قرار است تنها بمانم این تنهایی را ترجیح خواهم داد به اجتماع دروغگو و متظاهری که دم از رفاقت و مردانگی میزنند از ایل و تباری که تظاهر به احترام،عشق و طهارت میکنند اما خود در لجنزار افکار و اعمالشان غوطه ورند.

اگر من محکوم به این تنهایی ام میخواهم تا تنها باشم.اگر مرا طرد شده قلمداد خواهید کرد چه بهتر که مطرود بمانم. اما این است اعتقاد و بینش من به زندگی و سرسختانه برایش ایستادگی خواهم کرد چون بهای گزافی برای آنچه که دارم پرداخته ام.و دیگر هیچ اهمیت نخواهم داد که دیگران ممکن است چه سوء تعبیراتی از گفتار و کردار من داشته باشند.

معیار من در زندگی انسان گونه زیست کردن است و نمیخواهم غیر از این بیندیشم....

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
آخرین روز آپریل (Sista april
نویسنده : شادی - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

سلام.

این هفته دوباره اینجا تعطیلی بود. مردم سوئد،به مناسبت آخرین روز ماه آپریل (که روز پنجشنبه بود) صبح را با موسیقی و جشن و  پایکوبی آغاز کردن و به همان گونه ،به شب رسوندن.

ماجرا از این قرار بود که از اونجایی که این کشور همیشه یه کشور سرد و یخی و آفتاب ندیده  به حساب میومده و به این دلیل هم مردمش بیشتر اوقات خود را  -زمانهایی که سر کار میرن یا درس میخونن - در خونه یا خلاصه یه جایی تو یه چهار دیواری به سر میبرن و از محیط بیرون گریزون هستن، وقتی که هوا خوب میشه همه دنبال یه بهانه میگردن تا خوش باشن و از این هوای خوب و آفتابی و صد البته از با هم بودن لذت ببرن. این روز آخر آپریل هم اینجوریه که مردم دوباره در این روز به بهار خوشامد میگن و از خدا برای هدیه دادن آفتاب به سرزمین شان تشکر میکنن.در این روز  راس ساعت ١٠ صبح یه مسابقه قایق رانی نه بهتره بگم قایق سواری برگزار میشه.در شهر ما یه رودخونه بزرگ وجود داره که از وسط شهر میگذره.داشجوها از چند هفته قبل شروع میکنن به ساختن قایق با یونولیت و چوب حتی پارو های قایق هم خودشون درست میکنن.حالا به هر شکل و شمایلی یا هر اندازه ای میتونه باشه مثلا بعضی ها دزدان دریایی بودن، بعضی وایکینگ ،بعضی شکلات و بستنی، برخی کروکدیل و سوسمار و برخی شیخ نشین های عربی!!! بعد گروه گروه میشن و مسابقه هم شروع میشه از اول رودخونه تا وسطش که آب جریان زیادی نداره و در نتیجه خطری هم نیست اما با این حال نیروهای پلیس با غواص!!!؟ درون آب هستن تا اگه احتمالا اتفاقی افتاد سریع دست به کار بشن.سیل مردم هم دور تا دور رودخونه ایستادند و برای شرکت کنندگان دست میزنن و هورا میکشن..اینا همینطور یواش یواش میرن بعد میرسن به یه به قول خودشون آبشار!(که والا ما آبشاری ندیدیم جز اینکه یه کم بگی نگی شیب داشت)و اگه از این آبشار جون سالم به در ببرن یعنی اینکه توی آب نیفتن برنده میشن و جایزه شون هم اینه که...آهان جایزه ندارن فقط مردم تشویقشون میکن و فکر کنم سال بعد به عنوان برنده سال پیش معرفی میشن! باید متذکر بشم که امسال این مسابقه برنده ای نداشت چون همه شرکت کنندگان با قایق ها شان در آب واژگون شدند!!به همین سادگی و به همین مسخرگی! نه ولی جدأ میدونین این قدر اینجا ساکت،بی سرو صدا و بدون اتفاقه که مردمش هیچ سوژه ای ندارند و با همین مثلا یه مسابقه الکی، کلی هیجانی میشن و از مدتها قبل هی به هم میگن و یاد آوری میکنن و کلی برنامه ریزی میکنن واسه این روز .امثال ما که توی ایران بودیم و این قدر اتفاق های بزرگ و کوچک و البته غیر قابل پیش بینی دیدیم که این چیزا واسه ما به قول معروف عددی نیست .
بعد از اتمام مسابقه، در تمام شهر صدای موسیقی بلند میشه و اعلام میکنه که وقت وقت رقص و پایکوبیه. این روز اختصاص داره به جوونها به همین دلیل در این روز هر کاری که دلشون بخواد میکنن.از مست کردن و عربده کشی بگیر تا آشغال ریختن تو خیابون و  ببخشید جیش کردن تو پارک ها!! تا اونجایی که میتونن مشروب میخورن یعنی خودشون رو خفه میکنن که رو پا بند نیستن و هر کاری که بخوان میکنن !دیگه این آخری پلیس اومده بود و اینایی که خیلی مست بودن و افتاده بودن رو زمین رو جمع میکرد ومیبرد و میرسوند خونه هاشون! و یا میومد سرکشی میکرد تا ببینه اگه زیر ٢٠ سال باشی نمیتونی مشروب بخوری و قانونی نیست اما چون امروز قانون بی قانون فقط مشروب رو ازشون میگرفت و خالی میکرد روی زمین !!! کلی خنده دار بود و یه کم هم ترسناک چون بیشتر پسرا وقتی مشروبشون رو میخوردن شیشه اش رو میزدن به زمین تا خورد بشه حالا ممکن بود هر لحظه شیشه خورده ای چیزی بخوره به سر و صورتت و زخمی بشی.یا دعوایی چیزی راه بیفته که خیلی کم این مورد پیش میاد چون اهل دعوا موا نیستن اما با این حال فکر کنم  هرچی هلیکوپتری بود تو سوئد رو بسیج کرده بودن تو آسمون تا اگه احتمالا مشکلی پیش اومد یا امدادی نیاز بود در دسترس باشن و از بالا همه چیز تحت کنترل باشه. البته این بیچاره ها خیلی بی آزارن و  اگه خیلی مست باشن یا میفتن رو زمین و همون جا میخوابن یا میان گیرهای الکی میدن بهت. .البته پسرهای سوئدی خیلی خیلی خجالتی و کم رو هستن و در دنیا رتبه یک خجالتی بودن در مورد دخترها را دارند! (بله درست عین پسر ایرونی های خودمون!!!) باور کنین اگه مثلا باهاشون تو یه روز عادی بخوای حرفی بزنی یا مثلا آدرسی چیزی بپرسی زود دست و پاشون رو گم میکنن و هزار رنگ عوض میکنن.خصووصا برای دخترای خارجی چشم سیاه که ماشالله همگی خوشگل هستن و این پسر سوئدی ها هم براشون میمیرنمژهچشمک و تازه این دختر سوئدی ها هم آی حسودی میکن آی حسودی میکنن که بیا و ببین. حرف من نیست حتی پسراشون هم میدونن که دختراشون به دخترای خارجی حسودی میکنن و این رو بارها و بارها حتی به خودشون هم میگن!خنده ولی در حالت مستی همچی یه کم پررو تشریف دارن و شجاع میشن اما آزاری بهت نمیرسونن و اگه ببینن که دختر احساس ناراحتی میکنه خیلی راحت میرن تا مبادا ناراحت کنن دختره رو و البته حق چنین کاری رو ندارن یعنی قانون بهشون این اجازه را نمیده.(یه چیزی تو مایه های ایران خودمون البته بلا نسبت بعضی از آقایون چشمک)اما اگر شما فرداش همون فرد رو ببینی سرش رو میندازه پایین و مثه برق از جلوی چشمت رد میشه انگار نه انگار که این همون آدم دیشبیه. یا برخی هام اگه چیزی یادشون باشه که اکثرا هم نیست میان و اگر حرفی چیزی زده بودن که باعث ناراحتیت شده بود عذر خواهی میکنن و بعد به قول مش قاسم گویی دود میشن میرن به آسمان .  ولی با این همه بیشترشون  واقعا و انصافا آدمهای سالم و قابل احترامی هستن.

بله داشتم میگفتم از شهر نپرسین که به زیر آشغال...وای باورم نمیشد اون همه جمعیت هر چیز رو که میخوردن و مینوشیدن و گیرشون میومد و دم دستشون بود میریختن رو زمین که البته جالبش اینجا بود که فردای اون روز هیچ اثری از یک دونه آشغال هم پیدا نمیشد کرد. واقعا جای تعجب بود .البته از روز  قبلش شهردار به مردم این اطمینان رو داده بود که جای نگرانی نیست به همین خاطر هم مردم نگران کثیف شدن شهرشون نبودن و خداییش هم هیچ اثری از آشغال در این شهر نسبتا بزرگ (سومین شهر سوئد بعد از استکهلم و یوتبری) وجود نداشت.خلاصه این وضعیت تا شب ادامه داشت و بعد هم همه مردم میرفتن یه قسمتی از شهر و یه آتیش عظیم الجثه به پا میکردن که باز این هم برای خوشحالی و گرما و این بند و بساط ها بود و بعد از اون دوباره میرقصیدند -که من نمیدونم این همه رمق رو از کجا میاوردن این قدر اینها سرزنده و شاداب و پر انرژی هستن که باور نمیکنین.من هم که حول و حوش ساعت 7 بود که دیگه خسته شدم از جمعیت و سر و صدا و برگشتم خونه و تمام شب رو به جوونهای خودمون تو ایران فکر میکردم و آه میکشیدم و حسرت میخوردم.-و بدین ترتیب این روز را اینگونه به شب رساندند.

فرداش هم یعنی روز جمعه که تعطیل بود -روز جهانی کارگر-و خیلی ها اومدن بیرون شعار دادن و راهپیمایی کردن که ما حقوق بیشتر میخواهیم به نسبت مالیاتی که میدهیم چون اینجا یک سوم درآمد مردم به مالیات اختصاص داده میشه(خیلی زیاده) اما در عوض کلی امکانات ،کشور در اختیار شهروندها میذاره که در آینده در این مورد براتون مینویسم.وبعدش دوباره دانشجوهایی که امسال فارغ التحصیل میشن جمع شدند با کلاه های یک دست سفید و سرود خوندن و شامپاین ریختن رو هم و کلاه هاشون رو از سرشون در میاوردن یا پرتاب میکردن سوی جمعیت همه خوشحال بودند،آسمان آبی بود و خورشید میدرخشید و در نهایت  این ها همه دلایلی بود کافی برای با هم بودن برای خوشحالی،برای زنده بودن و زندگی. 

این هم از این 2 روز تعطیلی اینجا که البته فردا و پس فردا هم تعطیله(شنبه و یکشنبه) و من طبق معمول باید به درس و مشق و زندگیم برسم.خدا رو شکر  هوا هم خیلی خوب شده و پشت پنجره اتاق من هم یه محوطه بازه که سرتاسرش پر از گل لاله و و چمنه خیلی زیباست تازه از اینترنت هم میتونم اونجا استفاده کنم ،بنابراین دفتر دستکم رو میبرم اونجا و میشینم هم از هوای بهاری لذت میبرم هم آفتاب میگیرم و هم به درسام میرسم جای شما هم خالی!!!

مواظب خودتون باشین تا بعد...

 


 
comment نظرات ()
 
 
یک روز گرم و بهاری.
نویسنده : شادی - ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

مثل اینکه بعد از گذشتن یک ماه و اندی از آمدن بهار در ایران، دعای ما مستجاب شد و بهار خانوم به خودشون زحمت دادن و بالاخره با هزار ناز وعشوه و کرشمه تشریفشون رو به این دیار  آوردند.

خدایی این همه تعلل و دو به شک بودن از یه فصل ندیده بودیم تا حالا. یه روز آفتاب میشد ما خوشحال که آخ جون دیگه از آسمون خاکستری رنگ خبری نیست و میتونیم با خیال راحت از خورشید خانوم انرژی بگیریم اما ظرف مدت کوتاهی ابر میشد، باد میشد،کوران میشد،ای بابا بوران میشد و ما با لب و لوچه آویرون می سریدیم توی خونه ها. یه روز هوا گرم میشد ما شادمان که دیگه فصل سرما و یخبندان تموم شد و با لباسهای خنک تر می پریدیم بیرون تا از گرما لذت ببریم اما یه دفعه ابرهای سنگی می اومدند و در کمال ناباوری دانه های سفید برف را میدیدیم که رقص کنان بر زمین فرو می افتادند.دیگه این اواخر عادی شده بود دیدن تغیرات ناگهانی هوا و دما.

مردم سوئد یه ضرب المثل جالب دارن.میگن در سوئد به دو چیز اعتماد نکن! یکی به هواش و دیگری به دختراش!!!

بله...خلاصه امروز یه هوای گرم و آفتابی بود در اینجا. دمای هوا تقریبا٢۴    درجه میشد که باید در چنین هوایی و در این فصل از سال،(اواخر ماه آپریل) کلاهمون رو میانداختیم به هوا.بنا براین ما فرصت را مغتنم شمردیم و تصمیم گرفتیم بریم بیرون ویه آفتاب و هوای جانانه ای به این تن و روح خسته و آفتاب ندیده مان بدیم.

از اونجایی که اینجا تا چشمت کار میکنه چمن و سبزه و آبه گفتیم بریم لب دریاچه که بتونیم اونجا ماهیگیری هم بکنیم.

بار و بندیل رو گذاشتیم زمین ،دویدیم، بازی کردیم ،ماهی گیری کردیم که البته هیچ ماهی به قلاب ما نظری  هم نیانداخت چه بهتر! بعد آتشی بر پا کردیم و بله دیگه مگه میشه ایرانی ها بیرون برن بساط  کباب رو علم نکنن؟جای همه دوستان خالی بعد از مدتی یک دلی از عزا درآوردیم و به یاد  فشم و دربند سر که کلی خاطره های خوب از اونجا دارم دود و دمی به راه انداختیم و خلاصه حالشو بردیم! بماند که سوئدی هایی که اونجا نشسته بودن چشم از غذای ما بر نمیداشتن.جالبه آخه اینا عاشق کباب ایرانی هستناز خود راضیو با شنیدن صدای خنده و شادی ما چند نفری هی اومدن و رفتن و تعریف و تمجید میکردن که شما چقدر خوشحال و با حالین!!!(آخه خوداشون میان میشینن حرف میزنن و میرن مثه یخ خیلی سردن)

بعد هم نشستیم تخته ای زدیم و از اونجایی که آبجی تون یه نراد حرفه ایه(اوه اوه اوه چه اعتماد به نفسی)یا شایدم حریفاش همچی یه نمه منگ بودن حالا به هر حال تو تخته بازی کردن و کری خوندن کم نمیاره!!! یاد پدر بزرگم افتادم -خدا رحمتش کنه-که شعر قشنگی میخوند که همیشه دوست داشتم بعد از هر بار بازی کردن بخونش.

آسمان تخته و انجم بودش مهره نرد

 کعبتینش مه و خورشید،فلک نراد است

با چنین تخته و این مهره و این کهنه حریف،

فکر بردن اگرت هست عقل تو بی بنیاد است.

شرط در آمد کار است نه دانستن کار

مهره گر نیک نشیند همه کس نراد است.

خلاصه بعد از بازی کردن و گفتن و شنفتن، بهار خانوم به خودش گفت نه بابا مثه اینکه امروز زیادی خوش به حال اینا شده بنابراین یه دونه از اون فوت های خوشگلش  رو کرد و باد شد و باد شد و باد .ما اولش گفتیم الان بند میاد نه! یه ذره دیگه تموم میشه نه! اما دیدیم نه خیال تموم شدن نداره و کم مونده بود ما را به هوا ببرد.بنابراین بند و بساط را جمع کردیم،حالا بماند که بدو بدو از این ور به آن ور به دنبال لباس و کلاه و ملحفه و لیوانها و بشقابهای پلاستیکی که در هوا معلق شده بودند میگشتیم.

و من دوباره یاد اون  ضرب المثله افتاده بودم و غش غش با خودم میخندیدم . اولیش برام مسجل شد اما دومیش پسر نیستم اما هم از پسرا شنیدم هم دخترا اما شنیدن کی بود مانند دیدن؟!چشمک

تا بعد...

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
آشتی آشتی!
نویسنده : شادی - ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

سلام....

من فکر میکنم  با نوشتن پست قبلی در رابطه با سالگرد درگذشت سپهری شاید منظور رو خوب نرسوندم و  دوستان رو دچار سو ءبرداشت کردم.

والا در این پست من ننوشتم امروز روز تولد خودمه. منظورم این بود که روز تولد من یعنی پانزده مهرماه با روز تولد سهراب سپهری بازم یعنی پانزده مهرماه یکی است. یعنی عین همه.یعنی در یک روزه..

حالا من در روز تولدم یعنی روزی که به دنیا اومدم یا متولد شدم که همان پانزده مهرماهه و  شانسکی یا الا بختکی یا از روی یه حکمتی مقارن با تولد سهراب شده در کنار خوشحالی خودم به یاد اون  خدا بیامرزم هستم و در سالگرد وفاوتش هم یعنی روزی که فوت کرده و مرده براش یه شمعی روشن میکنم و یه شعری از توی کتابهاش میخونم...بعدش هم یکی از شعرهای سهراب را نوشتم اینجا که متذکر هم شدم که بی دلیل نبود گذاشتن این شعر چون اصولا اهل شعر گذاشتن در وبلاگم نیستم و میونه ای هم ندارم  همین به خدا!

داشتم فکر میکردم باز خدا رو شکر که  نظر تسلیت نگرفتم  !

خسته ام .از ساعت 8:30 صبح تا 7 بعدازظهر کلاس داشتم .و ...

 مواظب خودتون باشین. خوب تر ببینیم  خوب تر فکر کنیم و خوب تر زندگی کنیم....

تا بعد....

دو روز بعد.....

 (بعد از فروکش کردن عصبانیت این بنده و مد نظر قرار دادن نظرهای دوستان عزیزی که صادقانه نظرشون را گفتن و خواندن چندین باره پست قبلی به گونه ای که کاملا کلماتش را حفظ شدم متوجه شدم که  احتمالا اشتباه از خودم بوده و خوانندگان بی خبر گناهی نداشتن و من شاید بدلیل خستگی بیش از حد و دلتنگی هم که مزید بر علت، به قول دوستان زیادی عصبانی و ناراحت شدم. بنابراین عصبانیتم را پاک کردم و از همین جا از دوستانم عذر میخواهم که زود قضاوت کردم .امیدوارم کافی باشهخجالت)

نکته: ای کاش میشد عصبانیت ها ،غصه ها و ناراحتی هایمان را در زندگی ،مثل ویرایش مطالب در اینجا پاک میکردیم تا محو بشن و دیگه اثری ازشون باقی نمونه...

و نتیجه اخلاقی: در حین عصبانیت اقدام به کاری نکنیم!

مواظب خودتون باشین و قدر با هم بودن  را هم بدونین.

تا بعد....


 
comment نظرات ()
 
 
گرامیداشت سالگرد درگذشت سهراب سپهری.
نویسنده : شادی - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

در روزی متولد شدم که او درهمان روز، متولد شده بود.هر بار در روز تولدم یاد او را گرامی میدارم و در سالگرد درگذشتش ،برایش شمعی روشن میکنم ،کتابی به دست میگیرم و شعری از او میخوانم . صدای پدرم در گوشم زنگ میزند که میخواند:

سعدیا! مرد نکو نام نمیرد هرگز                مرده آنست که نامش به نکوئی نبرند.

به بهانه سالگرد درگذشت "سهراب سپهری ".این شعر را از حجم سبز او  انتخاب کردم.که البته بی مناسبت هم با فکر و حال الان من نیست!

قایقی خواهم ساخت
قایقی خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ‌کسی نیست که در بیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند.
قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید،
هم‌چنان خواهم راند.
نه به آبی‌ها دل خواهم بست
نه به دریا-پریانی که سر از خاک به در می‌آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی‌گیران
می‌فشانند فسون از سر گیسوهاشان.
هم‌چنان خواهم راند.
هم‌چنان خواهم خواند:
"دور باید شد، دور."
مرد آن شهر اساطیر نداشت.
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود.
هیچ آیینه تالاری، سرخوشی‌ها را تکرار نکرد.
چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود.
دور باید شد، دور.
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره‌هاست."
هم‌چنان خواهم خواند.
هم‌چنان خواهم راند.
پشت دریاها شهری است
که در آن پنجره‌ها رو به تجلی باز است.
بام‌ها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری می‌نگرند.
دست هر کودک ده ساله شهر، خانه معرفتی است.
مردم شهر به یک چینه چنان می‌نگرند
که به یک شعله، به یک خواب لطیف.
خاک، موسیقی احساس تو را می‌شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می‌آید در باد.
پشت دریاها شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشنی‌اند.
پشت دریاها شهری است!
قایقی باید ساخت...


 
comment نظرات ()
 
 
استرس امتحان!
نویسنده : شادی - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸۸
 

نمیدونم این دلشوره لعنتی برای امتحان از کجا سر در آورد؟؟؟

این حس گند تا جایی که یادم میاد باهام بوده. بچه درس خونی هم بودم اما همیشه برای امتحان استرس داشتم....

نمیدونم من فقط اینطورم یا همه؟ این حسه هست هست تا وقتی امتحانم رو بدم جوابش رو بگیرم نمره ام خوب باشه بعد میره پی کارش. اون موقع به خودم میگم یعنی ارزش داره این قدر خودت رو عذاب دادی؟؟!

خوش به حال اینایی که بی خیالن...افسوس

تا بعد...


 
comment نظرات ()
 
 
عید پاک.
نویسنده : شادی - ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ فروردین ۱۳۸۸
 

سلام.این هفته اینجا عید پاک است که به سوئدی بهش میگن  Påsk Lov" ".

 پُسک یکی از مهم‌ترین روزهای تعطیل در سال مسیحی اینجاست .مسیحیان بر این باورند که در این روز، (روز یکشنبه مقدس )عیسی بعد از اینکه به صلیب کشیده شده بود دوباره زنده میشه و برمی خیزد (رستاخیز) .در کشور سوئد، عید پاک، یک هفته به درازا میکشد.

کودکان در این زمان،به تقلید از جادوگران آن دوره خود را به صورت عجوزه یا جادوگر عید پاک "påskkäriing "در می آورند و با دسته جارو،کتری و یا قهوه جوشی در دست و صورتهای نقاشی شده ،خوشحال و شادمان در راهروها و کوچه ها میدوند و از خانه های مردم تقاضای میوه،شیرینی و شکلات میکنند.

مثه اینکه در روزگاران قدیم،در این روز جادوگران به طرف محلی به نام" تپه آبی رنگ" میرفتند تا جشن بزرگ خود را در آنجا برپا دارند و تا صبح روز عید پاک به خانه بر نمیگشتند. در این موقع تاثیر جادو و جنبل بر انسان زیاد بوده و به خاطر این مردم در این شب،آتش فراوان روشن میکنند و ترقه میزنند تا به این وسیله آنها را بترسانند.

جمعه‌ طولانی یا"lång fredag" در هفته‌ عید پاک - همین امروز است که دارم مینویسم و باور کنید حال و هوای امروز، من را به یاد زمانی میندازه  که داشتم نمایشنامه "عید پاک" استریندبرگ را میخواندم و توصیه اکید میکنم که خوندن این نمایشنامه را از دست ندهید- . به روزی گفته می‌شود که عیسی مسیح به صلیب کشیده شده است. در چنین روزی، مردم برای همدردی با پیامبر خود روزه می‌گرفتند و یا بسیار کم می‌خوردند..مثلا کتاب مقدس میخونن ، گوشت خوک نمیخورن و یا مشروب نمینوشن شاید فقط یه کم شرابی، آبجویی ،ویسکی و تکیلا و مارتینی و...! نه شوخی میکنم ،کلا به خودشون گرسنگی طولانی مدت نمیدن که بعدش مثه افسار گسیخته ها بشینن بلا نسبت مثه ...مثه...میگم اسمشو " گاو " خودشون رو خفه کنن. خلاصه همه چیز یه کم ریتم سنگین تری پیدا میکنه ولی با این وجود، دیسکوها و مشروب فروشی ها باز است و هر کس همون کاری رو انجام میده که بهش اعتقاد داره و هیچ اجباری در کار نیست.یادمه همیشه از این روزهای مناسبتی دلگیر گریزون بودم.(که ماشالله تمومی هم نداشتن.)

و اما رنگ ویژه ی عید «پاک»، رنگ زرد. انتخاب رنگ زرد برای عید پاک، با رنگ زرد گل نرگس است که در این فصل به فراوانی می‌روید و آن را به سوئدی Påskliljor" "می‌گویند. از طرف دیگر، باید گفت که رنگ زرد، رنگ خورشید هم هست که در آغاز فصل بهار، برای رویش گیاهان و زندگی دوباره‌ طبیعت، اهمیت حیاتی دارد. گذشته از این دو ، باید گفت که تخم مرغ هم که جزو جدایی ناپذیر مراسم عید «پاک» است، زرده‌ آن به رنگ زرد  و نماد زندگی و زایش است. حتی انتخاب جوجه‌ها که زرد رنگ هستند.

علاوه بر تخم مرغ ،همه فک و فامیلش هم جز لاینفک مراسم عید پاک هستند و همه اونها و تمام وسایلی که بر روی میز چیده می‌شود و در مغازه ها به فروش می‌رسد. از جمله مجسمه‌های مرغ، خروس، جوجه و تخم مرغ های رنگ شده و طرح دار و کارت های تبریک جوجه ای و مرغی و شکلاتها و آدامسهای جوجه ای و خروسی و (یاد آدامس خروس ایران بخیر دیگه از وقتی که الیپس و اکسترا به بازار اومد کسی تحویلشون نگرفت و به ملکوت پیوستند .یادمه یه آدامسهایی بود مثه خروس اما تا توی دهان میذاشتی وا میرفتخنده 

اما حالا چرا تخم مرغ ؟

در سوئد از زمانهای بسیار دور ، تخم مرغ، نماد و سمبل زندگی و ادامه‌ نسل‌های انسانی بوده‌است. (حالا من نمیدونم  تخم مرغهای رنگین سفره هفت‌سین در مراسم نوروزی ما هم ربطی به این موضوع داره یا نه؟؟)؟ 

 اما باور اینکه شکل بیرونی تخم‌مرغ، ظاهری سرد و بی‌جان دارد اما همین ظاهر بی‌جان، ناگهان ترک برمی‌دارد، می‌شکند و موجودی زنده و لطیف و سرشار از زندگی، از درون پوسته‌ آن بیرون می‌آید واقعا امیدبخش است.و این واقعه ای است که مثلا در عید «پاک» روی می‌دهد -بنا به اعتقاد خودشان- یعنی پیروزی زندگی بر مرگ، ظهور عیسی مسیح و زندگی دوباره‌ طبیعت با آغاز فصل بهار و گرما.که من به شخصه با آخریش موافقم و با کمال میل برای زندگی دوباره طبیعت علاوه بر نوروز عزیز خودمان خوشحال هستم. از غذاهای ویژه‌ روزهای عید پاک، می‌توان از گوشت گوسفند یا برّه،بوقلمون، تخم‌مرغ آب‌پز، ماهی و نیمرو نام برد.و تا دلتون بخواد همه جا پر است از پاستیل  و شکلات.(یاد اون پاستیل و شکلاتهای مرکز خرید ونک و تجریش هم بخیر )..

تا بعد...


 
comment نظرات ()
 
 
معلم بد.
نویسنده : شادی - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸۸
 

وقتی حرف از معلم میشد اولین چیزی که به ذهنم میرسید یک الگو بود.

آدمی بزرگ و با احترام که باید همه تلاشم را میکردم تا او را خشنود نگه دارم.

 با احترام با او برخورد میکردم ، او را ستایش میکردم و خودم رو تام و تمام، مدیون تلاش و زحمات اون میدونستم.

اما وقتی از همین آدم بزرگ چیزهایی ببینی و یا بشنوی که تصورش هم برایت محال است روحت رو آزرده میکنه و شاید زخمهایی رو بر جای بگذازه که دیگه خوب شدنی نیستن و اصلا به ورطه نابودی بکشاندت باز هم از او به عنوان یک قدیس یاد خواهی کرد؟

خیلی از ماها شاید از نزدیک با همچین موجوداتی با اعمال اینچنینی برخورد داشتیم یا لا اقل شنیدیم. .از آنها که به اسم معلم و به رسم یک موجود پلید و خبیث از عنوانشان سوء استفاده میکنند و متاسفانه ما (به دلیل فقر فرهنگی) شاید به خاطر ترس از آبرو یا مردودی یا افتادن یا مشروطی و یا حتی خانواده و دوستان و مدرسه زبان به کام گرفتیم و این آتش درد را در خود به ظاهر خفه کردیم.

اما خود همچنان در شعله های خشم و انتقام میسوختیم و بنای آینده خود را ناخود آگاه با این حس سرکش رقم زدیم.

این ها را نوشتم در جواب یکی از دوستان(؟) که لطف کردند و برایم  نوشته بودند که چرا من در قسمت نظرها از وی انتقاد کردم و گفتم که صرفا اسم معلم برایم  دیگر قداستی ندارد مگر اینکه شخصیت او.

و این بهانه ای شد برای خطاب به آن دسته از معلم هایی که یا از نزدیک با آنها برخورد داشتم و یا شنیدم و نتوانستم کاری انجام دهم و یا معلم های بیماری که خیانتی بزرگ را در حق شاگردانشان اعمال کردند و شاید نمیدانستند که  چگونه شاگردانشان را به ورطه نابودی خواهند کشانید.

و به دبیر ریاضی دوم دبیرستان مدرسه نمونه که به جرم آزار جنسی از مدرسه فرار کرد.

به استاد معارف سال دوم دانشگاه که با دادن نمره بیست به دانشجوهای مشروطی از آنها سوء استفاده میکرد و از دانشگاه اخراج شد.

به معاون حراست دانشگاه که برای دادن مدرک به دانشجوهایی که اسم آنها درلیست حراست  وجود داشت آنها را وادار به کارهای ناشایستی میکرد و نمیدانم سرنوشتش چه شد.( تا جایی که یادم میاد کارش از نظر شرعی مشکلی نداشته چون با اسم  "صیغه" مبادرت به انجام این کار میکرده!)

به معلم شنایی که با وعده  قرض دادن موتور سیکلت آخرین مدل خود به شاگردان نوجوانش  از آنها سوء استفاده جنسی میکرد.

به آن معلمی که...

همیشه حرمت معلم را از کودکی تا کنون نگه داشته ام. دوستشان داشته ام و قدردان زحمات بی دریغشان هستم. حتی در اینجا که در کلاس درس معلم با شاگردان تفاوتی ندارد و هر کس آزاد است نظرش را هر چند صریح به وی منتقل کند و او حق کوچک ترین واکنش منفی را در قبال شاگردش ندارد،باز هم برای من ،معلم، معلم است و احترام دارد.

البته از حق هم نباید گذشت که بودند و هستند معلم هایی که با هر بار یاد آوری اسمشان لبخندی نرم بر لبانمان نقش میبندد و صحبتهای صمیمانه و راهنمایی های کارآمد آنها بود که راه گشای ما در لحظات حساس و سرنوشت ساز زندگی شدند.

میدونم که چند تا از دوستان وبلاگی خودشون معلم هستند یا بودند اما نمیخوام سوء تفاهم پیش بیاد و جبهه گیری بشه.به نظر من اینها حقایقی هست که باید گفته بشه و چاره ای برایشان اندیشید.

میتونم بگم برخی از معلم ها همیشه برای ما یک الگو بودن. (به اسم امسال هم میاد اصلاح الگوی مصرف!!!) اما این دفعه اصلاح الگوی تولید!!!چشمک


 
comment نظرات ()
 
 
ساعت زمین. Erth Hour
نویسنده : شادی - ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸۸
 

در شب 28 مارش  2009 (8 فروردین ) یک ساعت خاموشی برای کره زمین بود.

 راس ساعت 20:30 دقیقه شب ،مردم بیش از ۲۱۰۰ شهر متعلق به ۸۲ کشور جهان به نشانه همبستگی برای نجات کره خاک و کنترل خطر گرمایش زمین ،چراغهای منازل خود را برای یک ساعت  خاموش کردند.

امسال سومین سالگرد برگزاری این مراسم سالانه «ساعت زمین» بود که از طرف  سازمان زیست محیطی ملل متحد صورت گرفته بود. این سازمان از مردم و کشورهای و کشورهای جهان خواست دریک اقدام نمادین و به منظور بالا رفتن سطح آگاهی عمومی نسبت به تنزل فزاینده محیط زیست زمین و همچنین یک تلاش جدی  برای غلبه بر تغیرات آب و هوایی چراغ های خود را به طور همزمان خاموش نگاهدارند.

فکر میکنم عکسها خود گویای این پیام و حرکت جهانی هستند و دیگر نیازی به توضیح ندارد.

Erth huar SWEDEN

 before Earth Hour, Brussels Belgium

BELGIUM, BRUSSEL, .during Earth Hour.

 

 

UK ENGLAND LONDON- Buckingham Palace before and during Earth Hour

 

Earth Hour In Bangalore India

به امید پایداری زمین سبزمان...


 
comment نظرات ()
 
 
نوروز مبارک.
نویسنده : شادی - ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ فروردین ۱۳۸۸
 

بالاخره نوروز هم از راه رسید و یک سال دیگر گذشت.

سالی که برای من پر بود از تغییر. امسال اولین نوروز را در اینجا جشن گرفتم.

یکی از چیزهایی که برای من جالب بود این بود که تلویزیون رسمی سوئد، تمام مراسم نوروز و تحویل سال را نشان میداد و تازه طرز تهیه سبزی پلو با ماهی و کوکوی سبزی را هم که غذای مخصوص سال نو برای ایرانیان است را یاد داد!

و در آخر هم برای همه ایرانیان و فارسی زبانان، آرزوی سالی خوش همراه با خوشبختی ،عشق و صلح را نمود.

امروز هم که رفتیم سر کلاس همه معلم ها و دوستان سوئدی و خارجی ما بهمون نوروز رو تبریک گفتن و ما ایرانی ها هم حسابی حالشو بردیم!

تاره کلاس روز جمعه ما هم  به خاطر نوروز تعطیل بود.

خوشحالم که این جشن زیبا و باستانی رو حتی خارجی ها هم میشناسنش و براش احترام قائل هستن. 

 شب سال نو هم جای همه خالی رفتیم جشن و حسابی خوش گذروندیم.

این چند روز هم هوا خیلی خوب بود و همش خورشید توی آسمون می درخشید.

ولی خوب طبق معمول امروز برف بارید! بله ما که دیگه عادت کردیم. روزها وقتی از خواب بیدار میشم که برم سر کلاس درجه هوا رو نگاه میکنم و میگم: آخ جون امروز ١ درجه بالای صفره!

ولی خوب دیگه فعلا چاره ای نیست ولی بازم خدا رو شکر میکنم به خاطر همه چیزهای خوبی که به من داد.

راستی عکس سفره هفت سینم گذاشتم. فقط ،ماهی قرمز و سنبل پیدا نکردم دیگه.

مواظب خودتون باشید و از تعطیلات لذت ببرین.

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
نوروز من کجاست؟
نویسنده : شادی - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٧
 

سلام.

یه چند روزی بیشتر به سال جدید نمونده. ما هم اینجا در حال خونه تکونی و تهیه تدارکات برای نوروز هستیم.اما این کجا و آن کجا..!

یادم میاد از بچگی رسیدن نوروز رو با شکفتن شکوفه ها ،ماهی قرمز و تنگهای رنگی ، خریدن لباس نو و خوشحالی برای تعطیلی مدرسه ...میشناختم.

خوشحالی من و خواهرم این بود که بریم سراغ آجیل  و شیرینی ها و به قول پدرم تا تهشون رو در نمیاوردیم آروم نمی نشستیم. آخرش هم هر دوتامون رودل میکردیم!

آخ یادش بخیر...

امسال اولین سالیه که در زمان نوروز از خونواده ام دور هستم. از همین حالا وقتی بهش فکر میکنم ،بغض گلوم رو فشار میده.دلم براشون خیلی تنگ شده....

مخصوصا این روزا که اینجا نمیتونم حال و هوای عید رو پیدا کنم و  بوی بهار رو احساس کنم . هنوز زمین پوشیده از برفه و هوا هم سرد.نه از ماهی قرمز خبری هست نه از تنگ بلور .و نه شکوفه و نه از بوی آشنای عیدی.

این دو روز تعطیلی رو نشستم خونه و هی خوندم هی خوندم هی خوندم تا درگیری ذهنم رو از جستجوی نوروز در اینجا سامان بدم اما نشد که نشد. آخرشم این شد که بیام و از حس دلتنگی خودم بنویسم بلکه دلم آروم بگیره...

در آخر هم ،برای همه سال خوبی رو آرزو میکنم.


 
comment نظرات ()